مستربین

خرید بک لینک
هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست بر یمین و نگاریست بر یسار هر صبحدم که دام شب و روز بردریم از دوست بوسه ای و ز ما سجده صد هزار امسال حلقه ایست ز سودای عاشقان گر نیست بازگشت در این عشق عمر پار بنواز چنگ عشق تو به نغمات لم یزل کز چنگ های عشق تو جانست تار تار اندر هوای عشق تو از تابش حیات بگرفته بیخ های درخت و دهد ثمار غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهر این بحر و این گهر ز پی لعل توست زار از نغمه های طوطی شکرستان توست در رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق گیرند یک دگر را چون مستیان کنار مستانه جان برون جهد از وحدت الست چون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کل او را نشانه نیست بجز کل و نی گذار جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست در چاربالش ابد او راست کار و بار جان های صادقان همه در وی زنند چنگ تا بانوا شوند از آن جان نامدار جان ها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب بگرفته دامن ازل محض مردوار تبریز رو دلا و ز شمس حق این بپرس تا بر براق سر معانی شوی سوار 1118 میر شکار من که مرا کرده ای شکار بی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار دلدار من تویی سر بازار من تویی این جمله جور بر من مسکین روا مدار ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق من در جهان فکنده که ای یار یار یار درده از آن شراب که اول بداده ای زان چشم های مست تو بشکن مرا خمار از آسمان فرست شرابی کز آن شراب اندر زمین نماند یک عقل هوشیار روزی هزار کار برآری به یک نظر آخر یکی نظر کن و این کار را برآر 1119 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر گر با یکی نسازی آید یکی دگر زین خانه گر روم من و خانه تهی کنم آید یکی دگر چو منی یا ز من بتر میراث مانده است جهان از هزار قرن چون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر تنها نه آدمی حیوان نیز همچنین ور نی ندیدی تو در آفاق جانور شب آفتاب اگر برود هم ز بام چرخ بر جای آفتاب ستاره ست یا قمر گر ترک یک هنر بکند مرد طبع او مشغول کار دیگر گشت و دگر هنر زیرا که بر دل همه خلقان موکلیست بی کارشان ندارد و بی یار و بی سفر 1120 مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در زین پس مباش ماها در ابر و پرده در ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیم ما را صلای فتنه و شور و هزار شر خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاه در عشق قرص روی تو رفتیم بام بر مستیست در سر از می و این تاب آفتاب در سر بتافتست پس از دست رفت سر ای مطرب هوای دل عاشقان روح بنواز لحن جان که تننتن لطیفتر تا جان ها ز خرقه تن ها برون شود تا بر سرین خرقه رود جان باخبر از جام صاف باده تو خاشاک جسم را بردار تا نهیم به اقبال بر به بر تا دیده ها گذاره شود از حجاب ها تا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دین بیند هزار روضه و یابد هزار پر 1121 آمد بهار خرم و آمد رسول یار مستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار
مستربین...

ما را در سایت مستربین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehran بازدید: 163 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:20

855 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد هر مرده ای ز گوری برجست و پیشش آمد دل را زبان بباید تا جان به چنگش آرد جان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد جان غرق شهد و شکر از منبع نباتش مه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد خاک از فروغ نفخش قبله فرشته آمد کآب از جوار آتش همطبع آتش آمد جان و دل فرشته جفت هوای حق شد گردون فرشتگان را زان روی مفرش آمد نر باش و صیقلی کن دل را و نقش برخوان بی نقش و بی جهات این شش سو منقش آمد آن لعل را در آخر در جیب خویش یابی بر جیب پاک جیبان نورش مر شش آمد ز افیون شربت او سرمست خفت بدعت ز استون رحمت او دولت منعش آمد ای هوشمند گوشی کو را کشید دستش وی روسپید رویی کز وی مخمش آمد خاموش پنج نوبت مشنو ز آسمانی کان آسمان برون این پنج و این شش آمد 856 برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد 857 گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند کاری که بی تو گیرم والله که زار ماند گر خمر خلد نوشم با جام های زرین جمله صداع گردد جمله خمار ماند در کارگاه عشقت بی تو هر آنچ بافم والله نه پود ماند والله نه تار ماند تو جوی بی کرانی پیشت جهان چو پولی حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند پیش آ بهار خوبی تو اصل فصل هایی تا فصل ها بسوزد جمله بهار ماند 858 وقتی خوشست ما را لابد نبید باید وقتی چنین به جانی جامی خرید باید ما را نبید و باده از خم غیب آید ما را مقام و مجلس عرش مجید باید هر جا فقیر بینی با وی نشست باید هر جا زحیر بینی از وی برید باید بگریز از آن فقیری کو بند لوت باشد ما را فقیر معنی چون بایزید باید از نور پاک چون زاد او باز پاک خواهد و آنک از حدث بزاید او را پلید باید اما چو قلب و نیکو ماننده اند با هم پیش چراغ یزدان آن را گزید باید بر دل نهاد قفلی یزدان و ختم کردش از بهر فتح این در در غم طپید باید سگ چون به کوی خسبد از قفل در چه باکش اصحاب خانه ها را فتح کلید باید سالی دو عید کردن کار عوام باشد ما صوفیان جان را هر دم دو عید باید جان گفت من مریدم زاینده جدیدم زایندگان نو را رزق جدید باید ما را از آن مفازه عیشیست تازه تازه آن را که تازه نبود او را قدید باید ای آمده چو سردان اندر سماع مردان زنده ز شخص مرده آخر بدید باید گر زانک چوب خشکی جز ز آتشی نخنبی ور زانک شاخ سبزی آخر خمید باید آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد بنهاد در دهانت آخر مکید باید خامش که در فصاحت عمر عزیز بردی در روضه خموشان چندی چرید باید ای شمس حق تبریز در گفتنم کشیدی روزی دو در خموشی دم درکشید باید 859
مستربین...

ما را در سایت مستربین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehran بازدید: 164 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 10:15

صفحه بندی