هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست بر یمین و نگاریست بر یسار
هر صبحدم که دام شب و روز بردریم از دوست بوسه ای و ز ما سجده صد هزار
امسال حلقه ایست ز سودای عاشقان گر نیست بازگشت در این عشق عمر پار
بنواز چنگ عشق تو به نغمات لم یزل کز چنگ های عشق تو جانست تار تار
اندر هوای عشق تو از تابش حیات بگرفته بیخ های درخت و دهد ثمار
غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهر این بحر و این گهر ز پی لعل توست زار
از نغمه های طوطی شکرستان توست در رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار
از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق گیرند یک دگر را چون مستیان کنار
مستانه جان برون جهد از وحدت الست چون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار
جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کل او را نشانه نیست بجز کل و نی گذار
جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست در چاربالش ابد او راست کار و بار
جان های صادقان همه در وی زنند چنگ تا بانوا شوند از آن جان نامدار
جان ها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب بگرفته دامن ازل محض مردوار
تبریز رو دلا و ز شمس حق این بپرس تا بر براق سر معانی شوی سوار
1118
میر شکار من که مرا کرده ای شکار بی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار
دلدار من تویی سر بازار من تویی این جمله جور بر من مسکین روا مدار
ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق من در جهان فکنده که ای یار یار یار
درده از آن شراب که اول بداده ای زان چشم های مست تو بشکن مرا خمار
از آسمان فرست شرابی کز آن شراب اندر زمین نماند یک عقل هوشیار
روزی هزار کار برآری به یک نظر آخر یکی نظر کن و این کار را برآر
1119
کس بی کسی نماند می دان تو این قدر گر با یکی نسازی آید یکی دگر
زین خانه گر روم من و خانه تهی کنم آید یکی دگر چو منی یا ز من بتر
میراث مانده است جهان از هزار قرن چون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر
تنها نه آدمی حیوان نیز همچنین ور نی ندیدی تو در آفاق جانور
شب آفتاب اگر برود هم ز بام چرخ بر جای آفتاب ستاره ست یا قمر
گر ترک یک هنر بکند مرد طبع او مشغول کار دیگر گشت و دگر هنر
زیرا که بر دل همه خلقان موکلیست بی کارشان ندارد و بی یار و بی سفر
1120
مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در زین پس مباش ماها در ابر و پرده در
ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیم ما را صلای فتنه و شور و هزار شر
خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاه در عشق قرص روی تو رفتیم بام بر
مستیست در سر از می و این تاب آفتاب در سر بتافتست پس از دست رفت سر
ای مطرب هوای دل عاشقان روح بنواز لحن جان که تننتن لطیفتر
تا جان ها ز خرقه تن ها برون شود تا بر سرین خرقه رود جان باخبر
از جام صاف باده تو خاشاک جسم را بردار تا نهیم به اقبال بر به بر
تا دیده ها گذاره شود از حجاب ها تا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در
سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دین بیند هزار روضه و یابد هزار پر
1121
آمد بهار خرم و آمد رسول یار مستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار
مستربین...
ما را در سایت مستربین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: mehran
بازدید: 163
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:20